حكيم ابوالقاسم فردوسى

186

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آنگاه كى خسرو ، گروى زره را بديد و آه سردى از جگر بركشيد . ديد كه آن زشت خوى ، موهايش بسان ديوان از سر فروهشته است . پس گفت : اى كردگار گيهان ، تو آشكار و نهان را مىدانى . همانا كه كاووس ، بد كرده بود و گيهان آفرين را بيآزرده بود كه پروردگار نيز چنين ديوى را بر سياوش گماشت . نمىدانم كه چه كينه‌اى از آن بىگناه در دل داشت ؟ ليك به پيروزى خداى يكتا ، آن گيهاندار نيكى ده و رهنماى ، به شتاب ، كينهء خون سياوش را از افراسياب بخواهم . آنگاه كى خسرو بفرمود تا بند از بند گروى زره جدا كردند و سپس سرش را بسان گوسپندى بريدند . پس بفرمود تا او را در آب افكنند و گفت : افراسياب را نيز چنين بينم « 1 » . زنهار خواستن تورانيان از كى خسرو شاه چندى در آن رزمگاه بماند تا كار سپاه را به سامان آورَد و به كسانى كه سزاوارند شاهى و جامهء شاهوار و افسر دهد . پس سپاهان « 2 » را - كه جاى بزرگان بود - به گودرز داد و به ديگران نيز به اندازه‌اى كه سزاوار بودند ، جامه‌هاى شاهوار بداد .

--> ( 1 ) - نام گروى زره در روايات مورخان اسلامى غالباً به گونه‌اى ديگر ذكر شده است . طبرى آن را « بروا پسر فشنگان » ياد كرده است . وى مىنويسد كه چون كى خسرو او را بديد ، بپرسيد كه او چه كرده است . به كى خسرو گفتند كه او كسى است كه سياوش را كشته و اعضاى بدن او را بريده است . « كى خسرو به او نزديك شد و به شكرانهء پروردگار ، سر خم كرد و گفت : بروا ، سپاس خدا كه به دست من افتادى . تو بودى كه سياوخش را كشتى و اعضاى وى را بريدى . تو بودى كه زينت از وى گرفته و از ميان تركان به هلاكت وى پرداختى و با كار زشت خود درخت دشمنى كاشتى و اين جنگ را پديد آوردى و ميان دو گروه آتش افروختى . تو بودى كه چهرهء او را دگرگون كردى و قوت از او ببردى . اى ترك چرا از جمال او باك نداشتى و چرا وى را به خاطر نورى كه از چهره‌اش تابان بود ، وانگذاشتى . شجاعت و قوت تو چه شد . چرا برادر جادوگرت ترا يارى نمىكند . من ترا نمىكشم كه چرا او را كشته‌اى ، بلكه از اين جهت مىكشم كه كارى كه نبايد كرد ، كرده‌اى و قاتل وى را به سبب خيانت و طغيان مىكشم . آنگاه بفرمود تا اعضاى بروا را ببرند ، پس از آن وى را بكشند . و [ گيو ] چنين كرد . » تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 430 - 429 . بلعمى نام گروى را به صورت « يروى پوشنجان » آورده است . تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 613 مسكويه آن را « پروين » ذكر كرده است . تجارب الامم ، ج 1 ، ص 76 نويرى هم آن را به صورت « پرويز » آورده است . نهاية الإرب ، ج 1 ، ص 158 . ( 2 ) - سپاهان همان اصفهان است .